تبليغاتX
درانتظارققنوس
| جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 | | 18:47 | | فرهادقربانی نیک |

سلام آقا کاظم

حوزه جلسه داشتیم

درسته که عکست روی دیوار حوزه بود اما  جایت خالی بود

کاظم شنیده ام مادرت میگوید

ای کاش لباس های طلبگی ات(قبا ،عبا و امامه ات) به دستم برسد

اما وقتی با موتور تصادف کردی انها گم شده اند

راستی ماشینی که باهات تصادف کرد فرار کرد

روحت شاد و یادت گرامی


| سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | | 16:4 | | فرهادقربانی نیک |

 

مادرجان

 

مادر

 

مادر


| جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | | 23:0 | | فرهادقربانی نیک |

فکرکنم بشه گفت حجاب بد نیست

نظر شما چیه؟

 

حجاب


| شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | | 23:3 | | فرهادقربانی نیک |

نی نی


| دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | | 23:13 | | فرهادقربانی نیک |

 

دختر محجبه ای با ظاهر ساده از خیابان می گذشت پسرکی گستاخ از پیاده رو داد زد و به او گفت

چطوری سیبیلو؟!

دخترک با خونسردی کامل تبسمی کرد و گفت: ...

وقتی تو ابرو بر میداری مو رنگ می کنی و گوشواره میزاری منم

مجبورم سیبیل بزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نکنه!!!


| دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | | 12:2 | | فرهادقربانی نیک |

ما مشق خود را می نویسیم وزندگی گاهی غلط های مان را می گیرد

گاهی بیمارمان می کندتا بگوید این جا نباید دروغ می گفتی

گاهی غمگین مان می کند تا بگوید نباید به غم دیگران بخندی

وگاهی به گریه مان می اندازد تا بگوید

شادی همیشگی نیست!


| سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | | 14:30 | | فرهادقربانی نیک |

گفت حاج آقا دعا های مفاتیح را که نگاه می کنیم

 می بینیم برای هر ساعت و هرکار و هر روز و هرشب دعا و اعمال خاص دارد.

 این دین برای افراد بیکار خوب است

که بنشیند و از صبح تا شب عبادت کند.

 به او گفتم در فرودگاه ها و ترمینال ها ساعات حرکت به مقصدهای مختلف را لحظه به لحظه نوشته اند

 آیا شما در همه لحظات سوار اتوبوس یا قطار یا هواپیما می شوید یا متناسب با نیاز و ضرورت از آن کمک می گیرید؟


| پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 | | 17:26 | | فرهادقربانی نیک |

پیر زن بعد از نماز کنار پرده مسجد آمد و به حاج آقا گفت: حاج آقا دستت درد نکنه یک استخاره می خواستم.

حاج آقا: استخاره کرد و گفت بد است.

تا سه بار او به درخواست پیر زن استخاره گرفت و هر سه بار بد آمد پیرزن گفت ننه بعد از این همه که درس آخوندی خوانده ای نمیتوانی یک استخاره بگیری خوب بیاد؟!


| پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 | | 17:23 | | فرهادقربانی نیک |

الو سلام ، منزل خداست ؟

این منم مزاحمی که آشناست .

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست .

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

چرا به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست ؟

الو الو....

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ،

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟

چرا صدایتان نمی رسد ، کمی بلند تر، صدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست ؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم ،

شنیده ام که گریه بر تمام درد ها شفاست .

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم ،

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

. الو ، مرا ببخش ،

باز هم مزاحمت شدم ،

دوباره زنگ می زنم ،

دوباره ............تا خدا خداست!!

دوباره ........... تا خدا خداست


| پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 | | 23:34 | | فرهادقربانی نیک |

به خدا گفتم بیا جهانو قسمت کنیم!

گفتم : آسمون مال من ، ابراش مال تو!

دریا مال من ، موجهایش مال تو!

ماه مال من ، خورشید مال تو !

خدا خنده ای کرد وگفت:

تو بندگی کن ، همش مال تو...حتی من. 

 


| سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 | | 22:6 | | فرهادقربانی نیک |

روزگاریست به تو انس گرفته دل من...


| یکشنبه بیستم فروردین 1391 | | 0:38 | | فرهادقربانی نیک |

خوش به حال سال ۹۰ که ماه دوازدهمش رو  داره میبینه ومیره!

کاش ما هم ماه دوازدهم رو میدیدیم بعد می رفتیم

(السلام علیک یا ابا صالح المهدی)

عیدتون مبارک


| یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | | 22:34 | | فرهادقربانی نیک |

آسمان غرق خیال است

کجایی آقا؟

آخرین جمعه سال است

کجایی آقا؟

یک نفر عاشق اگربود زمین می فهمید

عاشقی بی تو محال است کجایی آقا؟


| پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 | | 13:53 | | فرهادقربانی نیک |

می نشینم چو گدا بر سر راهت ای دوست

شاید افتد به من خسته نگاهت ای دوست

به امیدی که ببینم رخ زیبای تو را

می نشینم همه شب بر سر راهت ای دوست

گاهگاهی به من زار نگاهی بنما

دل خوشم با نگه گاه به گاهت ای دوست

تا شب تیره ما روز دل افروز شود

پرده بردار ازآن چهره ماهت ای دوست

تو پناه دو جهانی ،چه شود این دل ما

دمی آرام بگیردبه پناهت ای دوست

به درازای زمان است چنان طالع من

شب یلدای غم وزلف سیاهت ای دوست

چشم دنیا شده چون دیده یعقوب سفید

همچو یوسف که؟ فکنده است به چاهت ای دوست

خیز وبرمسند اجلال وشرف تکیه بزن

تاببینندهمه عزت جاهت ای دوست

خسروا روسیه وبنده دربار توام

نظری کن  تو بر این عبد سیاهت ای دوست


| سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | | 23:5 | | فرهادقربانی نیک |

دورترین کسان را می توان با محبت به خود نزدیک کرد


| یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | | 22:43 | | فرهادقربانی نیک |

خدایا

گرنباشد در معشوقه کششی

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

خدا آبرو داری کن

یا مدبل السیئات بالحسنات

خدایا میشه گناهانمو به حسنه تبدیل کنی

خدایا قراره پرونده اعمالمو امام زمان ببینه

خدایا آبرو داری کن


| سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 | | 10:57 | | فرهادقربانی نیک |

الهى راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر

الهى اگر ستار العيوب نبودى ما از رسوايى چه مى كرديم


| چهارشنبه سوم اسفند 1390 | | 22:58 | | فرهادقربانی نیک |

راز زندگی آرام این است:

امروز را در کنار خدا گام بردار

و فردا را به او بسپار

به امید آنکه

اقای خوبیها جلودارمان باشد

و ما سربازان جان بر کفش!


| چهارشنبه سوم اسفند 1390 | | 14:4 | | فرهادقربانی نیک |

تو  این مدت کمی که توی وبلاگم مطلب مینویسم

و وبلاگهای دیگه رو نگاه میکنم

همه نوع وبلاگ دیدم

از نوع عاشقونه، مذهبی ، طنز، شخصی

یکی در حسرت ...

یکی یاشار

یکی بازار

یکی تنها

یکی در راه

یکی عاشق کودک

یکی عاشق استاد

یکی در حسرت مادر

یکی در انتظارققنوس

یکی هم در انتظار۳۱۳یار

امام زمان ما که خودمان را گم کرده ایم

شما مارا پیداکنید

قطعه گم شده از پر پروازکم است

یازده بار شمردیم ویکی باز کم است

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است


لطفا بخوانید ونظردهید

فردی به نام سدیر  سیرفی خدمت امام صادق علیه السلام رسید

از امام پرسیدند آقا چرا قیام نمیکنید وحکومت را به دست نمیگیرید

امام فرمودند: چطور قیام کنم

سدیر گفت به خاطر کثرت یاران

امام:کثرت یاران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سدیر اقاجان شما صدهزار یار دارین

امام فرمودند صدهزار؟؟

سدیر نه اقا بلکه دویست هزار یار دارین

امام فرمودند:دویست هزار؟؟؟!!!

سدیر نه ، بلکه بیشتر

تمام عالم یار شما هستند

سدیر میگه با امام صادق به بیرون از شهر رفتیم

بعد از نماز  امام گله بزغاله ای که در اون حوالی بود را به  من نشان داد

و گفت سدیر اگر من به تعداد این گله بزغاله یار داشتم

حتما قیام میکردم

سدیر میگه شمردم دیدم تعداد اون گله بزغاله ۱۸تاست


فرهاد میگه این در حالی بود که امام صادق حدود ۴۰۰۰شاگرد داشته

فرهاد از شما سوال میپرسه آیا میدانیم شرایط ظهور امام زمان چیه؟

فرهاد میگه تو یه کتاب خوندم(میرمهر) که از امام زمان نقل کرده بودن که آقا فرموده اند

شما به اندازه مرغ تان که گم میشود برای امام تان ارزش قائل نیستین

چون وقتی مرغتان گم میشود به دنبال او جست جو میکنید

ولی برای من که سالهاست  غائبم هیچ کاری نمیکنید


| جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | | 22:50 | | فرهادقربانی نیک |


زن وشوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می راندند

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان:یواشتر برو من می ترسم!

مرد جوان:نه ،اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان:خواهش میکنم من خیلی میترسم

مردجوان:خوب،اما اول باید بگی  دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی؟

مرد جوان : باشه ، به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا  برداری و روی سرت بذاری،

 آخه نمیتونم خوب برونم  اذیتم میکنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه افرید

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد

یکی از دو سرنشین که کلاه کاسکت داشت زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان ازخالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند


| دوشنبه هفدهم بهمن 1390 | | 8:11 | | فرهادقربانی نیک |

چه میکنی روزگار؟؟!!

میخواهی در این سرمای زمستان بنشینیم

ودلتنگیهایمان را برای هم تعریف کنیم

هم تو آرام شوی ،هم من

اصلا بیا به خودمان خیره شویم

بعضی ، دنبال نشانه های ظهور میگردند

بعضی دیگر نشسته اند ببینند موعود کی میرسد

بعضی هم فقط دعا میکنند

اما انتظار

یعنی بندگی خدا

یعنی تلاش

یعنی امید

ببین من و تو چه کرده ایم


آقا دلم برایت تنگ شده است

مولایم دوستت دارم


| پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 | | 15:55 | | فرهادقربانی نیک |

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت ان با خطی لرزان نوشته بود

نامه ای به خدا

با خودش فکر کرد بهتراست نامه را باز کرده وبخواند

در نامه این طور نوشته بود 

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم

یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر ازدوستانم راشام دعوت کرده ام 

 اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

 هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.

تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت   

نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند 

 در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند

 همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند

 عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری

 از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود

                        نامه ای به خدا

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند

مضمون نامه چنین بودخدای عزیزم

چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم

با لطف تو  توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرونیم  

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن رابرداشته اند  


| چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | | 20:22 | | فرهادقربانی نیک |

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود


در یخچال را باز می کند


عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند


پسرک این را می داند


دست می برد بطری آب را بر می دارد


... کمی آب در لیوان می ریزد

 

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...


| دوشنبه دهم بهمن 1390 | | 16:31 | | فرهادقربانی نیک |

پادشاهی به وزیر خود گفت:

سه سوال دارم اگر به انها جواب بدهی در منصب خود باقی می مانی واگر جواب ندهی برکنار میشوی

وزیر گفت ان سه سوال چیست

پادشاه گفت:۱) خدا چه می خورد

۲خدا چه می پوشد

۳خدا چه می کند

وزیر کمی بر روی سوال ها فکرکرد ولی جوابی پیدا نکرد

از پادشاه خواست تا به او اجازه دهد تا جوابها را فردا بدهد

پادشاه قبول کرد

وزیر به منزل رفت

غلامش امد وگفت وزیر چرا ناراحتی

وزیر ماجرا را برایش تعریف کرد

غلام گفت من جواب ها را بلدم

وزیر گفت

خب بهم بگو

خدا چه میخورد

غلام گفت

خدا غم وغصه های ما را میخورد

وزیر خوشحال شد وسوال دوم را پرسید وگفت

خدا چه می پوشد

غلام گفت

خدا خطا واشتباهات مارا می پوشد

وزیر که شاد شده بود سوال سوم را هم پرسید که

خدا چه میکند

غلام گفت جواب این سوال را فردا ودر محضر پادشاه میدهم

فردا وقتی به دربار رفتند

وزیر شروع کرد به جواب دادن

جواب سوال اولی ودومی را داد پادشاه پرسید صبر کن

این جوابها را از کجا پیدا کرده ای

وزیر گفت

غلامم این پاسخ را به من اموخت

پادشاه در این لحظه گفت

تو هم لباس هایت را در بیاور و به غلام بده وغلام لباس هایش را به تو بدهد

و از این لحظه تو غلام شو

وغلامت وزیر من شود

وزیر که داشت لباس هایش را عوض میکرد

به غلام خود گفت

غلام نگفتی

خدا چه میکند

غلام گفت

خدا همان است که در یک لحظه یک غلامی را وزیر و یک وزیر را غلام میکند


| سه شنبه چهارم بهمن 1390 | | 23:3 | | فرهادقربانی نیک |
یه نفر رفت دکتر

گفت آقای دکتر دستم درد میکنه

دکتر : گفت برو عینک بزن

بیمار: اقای دکتر پای چپمم درد میکنه

دکتر : برو عینک بزن

بیمار:اقای دکتر مشکل داخلی هم دارم

دکتر : برو عینک بزن

بیمار گفت اقای دکتر چرا من هرچی میگم میگی برو عینک بزن

دکتر گفت چون مطب دکتر طبقه بالاست اینجا بنگاه معاملاته

عزیزان گاهی اوقات ما هم  مطبو اشتباه میریم

بدونیم مطب اهل بیت طبقه بالاست وما گاهی اوقات اشتباه میریم

 وبه جای اینکه بریم مطب اهل بیت اشتباها به بنگاه معاملاتی میریم


| جمعه بیست و سوم دی 1390 | | 0:56 | | فرهادقربانی نیک |
خدایا

        

                   خدایا

           

 


| سه شنبه سیزدهم دی 1390 | | 20:14 | | فرهادقربانی نیک |

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»

گاهی اوقات من هم دل عزیزان ودوستانم را با حرفهایم میشکنم ومیدانم که عذر خواهی نیز فایده ای ندارد اما گذشت از بزرگان است

اما ازهمه مهمتر دل امام زمانه

نمیدونم با اعمالم با حرف هایم وگناه کردنم  چقدر اقا امام زمانم را ناراحت کرده ام

امام زمان من را ببخش

میدانم که روسیاهم اما دلخوش به لطف و کرم شما هستم


| جمعه نهم دی 1390 | | 0:9 | | فرهادقربانی نیک |

3 نفر با هم میرن ساعت فروشی، یه ساعت میخرن 30000 تومن و نفری 10000 تومن میدن.
صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت
30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000
تومن بهشون برگردون.
شاگرد مغازه از این 5 تومن 2 تومنشو واسه ی خودش برمیداره، و 3 تومن دیگرو میده به اون سه نفر، نفری 1000 تومن. پس با برگشت 1000 تومن به هر نفر، اونها هركدوم 9000 تومن دادند.
حالا سوال اینجاست اگه
9×3 = 27 و 2 تومنم كه شاگرد مغازه برداشته ، کلا میشه 29 تومن. پس 1000 تومن دیگه كجاست؟


| دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 | | 14:28 | | فرهادقربانی نیک |
 

             شهید

دیروز چه آسان جان می دادیم

                                        امروز چه هراسان ایمان را

دیروز دنبال گمنامی بودیم     

                                         امروز مواظبیم که ناممان گم نشود

آنجا برای خدا کار می کردیم

                                         اینجا کاری با خدا نداریم

سر دادیم که روسری ها نیفتد

                                          روسری ها هم افتادند؟!

دیروز تیپ و لشکر می زدیم

                                          امروز مانده ایم چه تیپی بزنیم

جبهه بوی ایمان می داد

                                          اینجا ایمانمان بو می دهد

دیروز در موقعیت ذوالجناح بودیم

                                          امروز در موقعیت های جناحی


| چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 | | 12:52 | | فرهادقربانی نیک |
درباره وب


قطعه گم شده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است
اللهم عجل لولیک الفرج
سایر امکانات